مؤلف مجهول
48
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
بياورند كه در آن اثنا امرا ريختند و او را به قتل آوردند و بريان معطل ماند و الوند ميرزا تاج شاهى بر سر گذاشت و بر تخت حسن پادشاه قرار گرفت . پس خبر رسيد به سلطان مراد كه حال بدين منوال گذشت . او نيز به پيش ريش سفيدان قراقوينلو رفته گريه و زارى آغاز نموده گفت برادر مرا به كشتن داديد آن قدر ايشان را اغوا كرد كه گفتند تو را به جاى پدرت پادشاه خواهيم كرد . پس او را برداشته روانه شدند و آن دو برادر ، كشته در پاى تخت افتادهاند . الوند فرمود كه آن بريان را بياورند كه مىترسم قسمت برادر ديگر شود . در اين وقت از در بارگاه غوغا بلند شد پرسيد كه چه مىشود ؟ حكايت عرض كردند . و او پيشبينى كرده هزار نفر از ايل آغقوينلو را بر در خود بازداشته چون دانست كه از ايل قراقوينلو سه هزار كس مىآيند ؛ فرمود كه در بارگاه را نگاه دارند و كس فرستاد كه ريش سفيدان قراقوينلو چند نفر را بياورند كه با ايشان صلاحى دارم . سلطان مراد گفت كه وقتى مىآيند كه چند نفر از ايل آغقوينلو در نزد ما گرد باشند ما نيز چند نفر خواهيم فرستاد . پس قرار چنين دادند و چند نفر از ايل و سركردههاى قراقوينلو به پيش الوند پادشاه آمدند . الوند گفت اى ياران شما در چه فكريد ! از اولاد حسن پادشاه ما دو نفر ماندهايم ، مىخواهيد كه ما همديگر را بكشيم و پادشاهى ما به سلسلهء شيخ صفى انتقال يابد ؟ [ 33 ] ايشان گفتند چه بايد كردن ؟ پادشاه گفت ما دو برادريم ولايت را دو حصه مىكنيم . من كه برادر بزرگترم بر جاى پدر مىنشينم و آن برادر به شيراز رفته تمامى فارس و يزد و كرمان و اصفهان و كاشان و قم و قزوين و همدان و كوهكيلويه حصهء او باشد ؛ و اين طرف آذربايجان و اردبيل و شيروان و قراباغ و ايروان و ديار بكر حصهء ما باشد .